داستان کوتاه راه از عباس معروفی
معروفی به خاطر موضع گیری علیه حکومت ایران بارها بازجویی شد و سرانجام تحت فشار سیاسی از ایران خارج شد و به آلمان رفت.


داستان کوتاه راه نوشته ی عباس معروفی
این داستان قبلاً تقدیم شده به خاکیِ آسمانیام
راه دراز بود، و من از تپه ماهوری برآمدم و در شیب، چشماندازم دشت سبز گندم بود با گلهای زرد و سفید اینجا و آنجا. خورشید هم جایی بود، نمیدیدمش، یکی دو درخت هم آن پایین زیر آفتاب عرق میریخت. چشمم دنبال نهری بود که آبی به صورتم بزنم، و در فکر آینه بودم. بیش از هر چیزی دنبال آینه میگشتم. میدانستم سر و وضعم بههم ریخته است، و تا به تو برسم چقدر بایستی راه میرفتم.همه جا شبیه هم بود؟ ندیدهام تا کنون جایی شبیه جایی دیگر باشد، هر درختی برای خودش ساز و برگی دارد، هر دشتی عطر خودش را میپراکند، و تو با همه فرق داری، جوری که میان هزاران آدم از صدای نفسهات تو را میشناسم، دل دل زدنهات در شبهایی که از خواب میپریدی و یکراست میآمدی به اتاق کارم تا در آغوشت بگیرم، و آرامت کنم.
(برای ادامه ی داستان به ادامه مطلب بروید)





سلام من پرینازم ، عاشق ادبیات!!عاشق همینگوی هستم!بزرگترین آرزوم توی زندگیم اینه که در آینده بتونم یک نویسنده ی مشهور و بزرگ بشم و جلوی کلی آدم از استادم " آقای ترابیان" تشکر کنم ، با اینکه بچه بودم اما منو قبول کرد و بهم اجازه داد از کلاس هاش بهره بگیرم ، این خودش یک موفقیت بزرگ برای من بود که از همسن هام جلوتر بیوفتم ! همه ی سعی م رو می کنم و اسم تمام کسایی که فرصتشو نداشتن خودشونو نشون بدن زنده می کنم ، یک روز یک تغییر بزرگ توی ادبیات ایجاد می کنم !