داستان چشم های سبز و آبی
چشم های سبز و آبی
در مغازه را باز می کنم ، صدای جیلینگ جیلینگ آویز جلوی در بلند می شود ، می روم داخل ، در پشت سرم بسته می شود ، مغازه تاریک است ، روزنه ای نور از قسمت شکسته ی ویترین به داخل مغازه ریخته ، برق را روشن می کنم ، جلوی قفسه ی عروسک های چشم آبی می ایستم ، نوزدهمین عروسک هم یک چشمش را از دست داد، حالا فقط یک عروسک سالم مونده بقیه ی عروسک ها یک چشمشان توسط دزد چشم ها دزدیده شده ...
به عروسک بیستم نگاه می کنم ، کنار عروسک های تک چشم نشسته است ، در چشم های سالم آبی اش نگرانی و انتظار را می بینم ، خودم این چشم ها را کنار هم گذاشتم ...
برمی گردم و روی صندلی می نشینم .. امشب باید این دزد برای آخرین چشم هم بیاید ..
جیلینگ جیلینگ ... مردی با روپوش بلند مشکی وارد می شود ، نمی تواند دزد چشم ها باشد ... او همیشه شب ها به سراغ عروسک ها می آید ...
مرد داخل مغازه دور می زند ، به چشم های سالم آخرین عروسک نگاه می کند و از مغازه خارج می شود و جیلینگ جیلینگ ...
بلند می شوم ، سمت عروسک ها می روم ، عروسک سالم را که کنار عروسک های دیگر با چشمانی باز نشسته است بر می دارم و می خوابانم ، چشمانش بسته می شود ...
جیلینگ جیلینگ ، دختر بچه ای داخل مغازه می آید ، عروسکی در آغوش کشیده ، آرام آرام جلو می آید ، معصومانه نگاهم می کند ، عروسکش را با دودستش سمتم می گیرد و می گوید
_ عروسکم یه چشمش رو از دست داده ، میشه کمکش کنید ؟! نمی تونه خوب ببینه ...
عروسک سالم را برمی دارم ، چشمانش باز می شود ، انگار ترسیده است ... یک دستم را داخل جیبم می کنم و چاقوی کوچکی را در می آورم ، داخل یک چشم آبی عروسک می کنم و چشم را بیرون می کشم و می گذارم کنار چشم سبز عروسک دخترک ...
سلام من پرینازم ، عاشق ادبیات!!عاشق همینگوی هستم!بزرگترین آرزوم توی زندگیم اینه که در آینده بتونم یک نویسنده ی مشهور و بزرگ بشم و جلوی کلی آدم از استادم " آقای ترابیان" تشکر کنم ، با اینکه بچه بودم اما منو قبول کرد و بهم اجازه داد از کلاس هاش بهره بگیرم ، این خودش یک موفقیت بزرگ برای من بود که از همسن هام جلوتر بیوفتم ! همه ی سعی م رو می کنم و اسم تمام کسایی که فرصتشو نداشتن خودشونو نشون بدن زنده می کنم ، یک روز یک تغییر بزرگ توی ادبیات ایجاد می کنم !