یک آقا سیدی هست اهل بروجرد که بدجوری برای مرید له له می زند ، هرروز در همان اطاقی که محل سکونتش است نماز جماعت به پا می کند و با زبان بی زبانی دوسه بار رو زده که چرا به نمازش نمی رویم ، عاقبت دیشب رفتیم ، روی بام ، آنچنان لطافت هوا را با همان مزخرفات درباره "شکیات" و "غسل" و "تطهیر" و "نجاست " خراب کرد که اقم نشست و اخر تا کی باید مذهب را به دسته ی آفتابه بست ؟ و در حوزه ی نجس پاکی محصورش کرد ؟ یا بیزار نشانش دادن از شارب فلان دبنگی که من باشم ؟ آیا همین هاست آخرین حد ماموریت یک مذهب و مردک آنقدر مبادی آداب هم نیست که برای تو که بار اول است پای صحبت او می نشینی فورا سراغ حرمت شارب داشتن نرود و بدتر از او این نوحه خوان دسته ی ماست که انگار بیمار است ، رسما می گوید چرا به سروکله تان نمی زنید ؟ عین اینکه بگوید چرا وقتی من مصیبت می گویم شما خودتان را از پشت بام نمی اندازید پایین .

خسی در میقات
جلال آل احمد
صفحه 46
نشر معیار علم